<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://talighat.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">شرح كتب كلام اسلامي</title>
	<link href="http://talighat.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Wed, 22 Feb 2012 21:55:27 GMT</updated>
	<author><name>گروه پژوهشي بيان</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/10/%d9%85%d8%aa%d9%86+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87/</id>
<updated>Tue, 04 Jan 2011 12:30:00 GMT</updated>
<title type="text">متن شرح اصول خمسه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جلسه هشتم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فان قيل: لم لا يجوز ان يقال: ان صحه الفعل منا هو لزوال المنع في حقنا، و تعذره علي المريض المدنف هو حصول المنع في حقه؟&lt;br /&gt;قلنا: صحه الفعل حکم ثابت، و زوال المنع يرجع الي النفي، و لايجوز ان يعلل الثابت بالمنفي.&lt;br /&gt;و بعد فان المنع اذا لم يکن بطريقه القيد و الجنس، کان بالضد او ما يجري مجري الضد، فکان يجب کما تعذر علي المريض المدنف تحريک نفسه او المشي لمکان ذلک المنع هو الضد، ان يتعذر علينا ايضا تحريکه، لان حال الضد معه کحاله معنا، و المعلوم خلاف ذلک. فيجب القضاء بان هذه المفارقه معلله بامر راجع الي الجمله، و هو الذي عبرنا عنه بکونه قادرا.&lt;br /&gt;فان قيل: نقلب هذه المساله عليکم فنقول: ان من تعذر عليه الفعل انما تعذر عليه لامر، و الذي صح منه انما صح لزوال ذلک الامر&lt;br /&gt;قلنا: صحه الفعل حکم ثابت، فلا يجوز ان يعلل بما يرجع الي النفي.&lt;br /&gt;و بعد فلو کان کذلک لوجب في کل من زال عنه ذلک الامر ان يصح منه ذلک الفعل بعينه، و هذا يقتضي کون المقدور الواحد من قادرين، و ذلک محال.&lt;br /&gt;فان قيل: ما انکرتم ان المريض المدنف انما تعذر عليه الفعل لرطوبات فاضله و مواد انصبت الي التي بطشه و مشيه؟&lt;br /&gt;قلنا: انما نفرض الکلام في مريض غلبت عليه اليبوسه و ذبل&amp;nbsp; ذبولا لا الي حد، فسقط ما اوردتموه.&lt;br /&gt;فان قيل: ما انکرتم ان من صح الفعل منه انما صح لانه صحيح، و من تعذر عليه انما تعذر لانه مريض؟ &lt;br /&gt;قلنا: ما تعنون بالصحه؟ فان اردتم صفه ترجع الي الجمله لها و لمکانها صح الفعل، فلا خلاف بيننا و بينکم الا في العباره، و ان اردتم به التاليف المخصوص فذلک لا يجوز، لان التاليف حکم الي الجزاء و الابعاض، و قد ذکرنا ان صحه الفعل حکم صدر عن الجمله، فالموثر فيه ينبغي ان يکون راجعا الي الجمله.&lt;br /&gt;فان قيل: انا نعني بالصحه اعتدال المزاج، قلنا: و ما تعنون باعتدال المزاج؟ فان اردتم به ترجع به صفه ترجع الي الجمله فهو الذي نقوله، و ان اردتم به اعتدال&amp;nbsp; هذه الطبائع الاربع، التي هي الحراره و البروده و الرطوبه و اليبوسه علي ما يقوله الاطباء، فذلک فاسد، لانها علل متضاده، و العلل الکثيره المتضاده لا تجتمع علي ايجاد حکم واحد، فعلي هذا يجب ان تترتب هذه الجمله.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/10/%d9%85%d8%aa%d9%86+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87/" title="متن شرح اصول خمسه" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87/</id>
<updated>Mon, 20 Dec 2010 09:43:00 GMT</updated>
<title type="text">شرح اصول خمسه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جلسه هفتم&lt;br /&gt;كلابيه چه كساني هستند؟&lt;br /&gt;كلابيه را بايد با تشديد و ضم كاف خواندكه به معني قلاب و گيره و نيز چنگال حيوانات است. عبد الله بن سعيد تميمي قطان بصري متوفي 240 قمري معروف بوده است به ابن كلاب شايد بدين خاطر كه در مناظرات بسيار قوي بوده و مخاطب را مانند گيره و چنگال اسير خود ميكرده است.سبكي در طبقات شافعيه 2/52 نقل ميكند كه در مجلس مامون چنان بحث كرد كه معتزله در هم كوبيده شدند. كلابيه مخالفان سرسخت جهميه و معتزله هستند و در زمان خود بسيار مهم بوده اند. آنها را صفاتيه گويند در مقابله جهميه و معتزله كه معطله اند. ابن كلاب ميگويد ان الله تعالي عالم بعلم و قادر بقدره. فرق آنها با اصحاب حديث آن است كه هرچند صفات ذات را قائم به ذات و غير ذات ميداننداما صفات فعل را قائم به ذات نميدانند. دليلش آن است كه آنها حدوث حوادث رادر ذات الهي جايز نميدانند لذا ميگويند چطور ميشود بگوييم خدا مثلا فلان زمان با پيامبر سخن گفت و متكلم شد! مگر ميشود حوادث در خدا راه بيابد. پس چه كنيم؟ آنها ميگويند تكلم صفت ذات و قديم خداست. اما خدا در فلان زمان مشخص در عبدش علم ايجاد ميكند و پرده از چشمش برميدارد تا تكلم قديم خدا را ببيند. آنوقت بنده فكر ميكند خدا به صورت حدوثي سخن گفته است. مثل كسي كه كور است و خورشيد را نمبيند اما ناگهان بينا شود و ببيند اين بدان معنا نيست كه خورشيد تازه ايجاد شده بلكه از قديم بوده است.&lt;br /&gt;كلابيه با ظهور اشعري ديگر فرقه مشخص را از دست دادند و كاملا در اشاعره منحل و جذب شدند. مهمترين پيروان كلابيه عبارتند از ابوالعباس قلانسي و حارث محاسبي كه عارف هم بوده است.&lt;br /&gt;خوب. قاضي ميگويد قول كلابيه كه ميگويند فعل با قدرت حاصل ميشود نه با قادر و لذا خدا داراي صفت قدرت است رد ميشود. چرا؟&lt;br /&gt;كلابيه معتقدند فعل را زيد صادر نميكند بلكه قدرتش صادر ميكند. ببينيد كلابيه كه جزو صفاتيه هستند خيلي &amp;laquo;صفت&amp;raquo; را برجسته و مهم ميكنند تا جايي كه فعل را آن صفت صادر ميكند نه ذات فرد. اين حرف رد ميشود چون يا اين صفت مربوط است به جزئي از اجزاي فرد يا كل ذات او. اگر مربوط به جزئي از او باشد آنگاه لازم ميآيد اجزاي او زنده و داراي فعل و اثر باشند و به علاوه ممكن است اجزاي او با هم دعوا و تنازع بيابند. اما اگر به كل ذات او برگردد همان حرف ما ميشود كه ميگوييم فعل را ذات زيد به كليتش صادر ميكند نه به جزئي از اجزائش.&lt;br /&gt;برگرديم به بحثمان. پس قاضي شبهه سوم را رد كرد كه ميگفت فارق ميان آدم سالم و مريض در اينكه ميتوانند فعلي را انجام دهند يا نه به جزئي از اجزاي آنها برميگردد نه به كل ذاتشان تا دنبال صفت قدرت به عنوان فارق برويد.&lt;br /&gt;شبهه چهارم: فارق آدم سالم و مريض برميگردد به يك امر سلبي: در مورد آدم سالم، مانع وجود ندارد،&amp;zwnj;اما در مورد آدم مريض مانع وجود دارد. پس براي فارق نرويد سراغ قدرت كه امري ايجابي است.&lt;br /&gt;جواب در جلسه بعد.&lt;br /&gt;موفقون انشاء الله تعالي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87/" title="شرح اصول خمسه" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/8/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%b4%d8%b4%d9%85%3a+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1/</id>
<updated>Mon, 02 Nov 2009 12:17:00 GMT</updated>
<title type="text">جلسه ششم: شرح عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اما شرح اين بخش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قاضي فرمود فارق ميان انسان سالم كه صحه الفعل دارد مثلا صحه و جواز صدور فعل برخاستن از او هست و انسان مريض كه چنين صحه الفعلي ندارد، يك صفت است كه در فرد سالم هست و در دومي نيست و آن قدرت است پس صحه الفعل دال بر قدرت است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبهه اولي كه اينجا مطرح ميشود آن است كه اصلا چرا فكر ميكنيد فارق ميان اين دو تن را ميدانيد(وميگوييد فارق همان صفت قدرت است). چرا مثل خيلي موارد ديگر به جهل اعتراف نميكنيد. بگوييد امر فارقي كه فرد سالم را از فرد مريض تمييز ميدهد و براي اولي صحه الفعل ايجاد ميكند و براي دومي خير، نميدانيم چيست!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاسخ آن است كه چيزي را كه دليلش را ميدانيم چرا بگوييم نميدانيم. بله خيلي چيزها هست كه دليلش را نميدانيم ولي در اينجا دليل جدايي و فرق ميان اين دو فرد را ميدانيم.به علاوه&amp;nbsp;دراينجا مساله اي در كار است كه ما را محتاج ميكند ضرورتا به اينكه دنبال دليل بگرديم. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ببينيد&amp;nbsp;اينها دو تن آدم زنده هستند. فرض كنيد در همه صفات مثل هم باشند. در اين صورت چرا يكي صحه الفعل دارد و ديگري ندارد؟ اگر دليل نياوريم كارمان به&amp;nbsp; ترجيح بلامرجح ختم ميشود. چرا؟ چون صحه الفعل آمده روي يكي از دو فرد بدون وجود مرجحي در آن فرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبهه بعدي: چرا ميگوييد فارق و علت جدايي اين دو فرد، صفتي است و امري است مربوط به كل يكي از اين دوفرد بما هو كل و نه به جزئي از اجزاي آن فرد (مثلا به اجزاي بدنيش به اينكه بگوييم فرد الف چون قلبش مثلا بزرگتر است يا مغزش چنين و چنان است صحه الفعل دارد يا چون پايش پرگوشت تر است ...). اگر اينگونه بگوييم آنگاه نبايد دنبال صفتي چونان قدرت بگرديم كه در كل وجود فرد الف بماهو كل وجود داشته باشد. مثل فارق ميان متحرك و ساكن كه نه به كل شي الف برگردد بلكه به عرض مكانش (أين)برميگردد يا فارق سياه و سفيد كه نه به كل شئ بلكه به عرض آن (كيف) برميگردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاسخ جالب است: صحه الفعل از اجزاي بدني يا رواني او صادر نشده بلكه از فرد الف به كليتش صادر شده است. پس فارق بايد به كل فرد برگردد. اگر صحه الفعل از اجزا صادر ميشد آنگاه لازم ميامد كه اجزاي بدني او زندگاني داراي قدرت ميشدند كه در كنار هم نشسته اند. آنگاه وجه&amp;nbsp;خنده دار&amp;nbsp;قضيه آن ميشد كه اگر مثلا پا انگيزه ميافت كه راه برود ولي مغز منصرف ميشد از وقوع راه رفتن آنگاه فرد هم راه ميرفت هم راه نميرفت در يك آن واحد!!! و اگر يكي از اجزا پيشدستي ميكرد و زودتر اراده ميكرد كار را به انجام ميرساند مثلا لاله گوش اراده ميكرد وقوع راه رفتن را و اين امر را محقق ميكرد ولو اينكه پا مخالف بوده باشد. معلوم است كه اينگونه نيست و اين يك چيز است كه اراده فعل ميكند و صحه الفعل دارد و آن همان فرد به كليتش است نه اجزاي او.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبهه سوم: فرق ميان اين دو نفر (سالم و مريض) مربوط به طبع و مزاج است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاسخ: اولا قبلا بيان داشته ايم كه طبع مفهوم غير معقولي دارد و ما چيزي تحت عنوان طبع نداريم. ولي به هرحال،&amp;rlm; يا مقصود از طبع امري است مربوط به كليت فرد يا امري است راجع به اجزاي او (عبارت متن كتاب بايد تصحيح شود)و شق سومي هم نيست. اگر شق اول را بپذيريم حرف ما اثبات شده است چون شما اسم ميگذاريد و ميگوييد طبع و ما ميگوييم (صفت قدرت). دومين شق را هم كه همين بالا رد كرديم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قول كلابيه در جلسه بعد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;سربلند باشيد.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/8/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%b4%d8%b4%d9%85%3a+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1/" title="جلسه ششم: شرح عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/7/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85%3a+%d9%85%d8%aa%d9%86+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1/</id>
<updated>Sun, 25 Oct 2009 12:07:00 GMT</updated>
<title type="text">جلسه پنجم: متن عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شبهات و ردود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فان قيل: قد وجدتم كثيرا من المفارقات و لا تعللونه، فهلا الحقتم هذه المساله بها؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلنا: الاصل في المفارقات ان تعرض علي وجوه التعليل، فان قبلت التعليل تعلل، وان لم تقبل لم تعلل. و هذه المفارقه قد عرضناها&amp;nbsp; علي التعليل و قبلت، فعللناها، علي ان ههنا طريقه ملجئه الي التعليل، لان هذين الحيين اذا صح من احدهما الفعل و تعذر علي الاخر مع استوائهما في باقي الصفات، فلابد من ان يكون هناك امر له و لمكانه صح من احدهما الفعل و تعذر علي صاحبه، والا لم يكن هو بصحه الفعل اولي منه بالتعذر، ولا صاحبه بالتعذر اولي منه بالصحه، و ليس ذلك الامر الا صفه راجعه الي الجمله و كونه قادرا.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فان قيل: قد وجدتم كثيرا من المفارقات التي لا تعلل بامر راجع الي الجمله نحو مفارقه المتحرك للساكن، و الابيض للاسود، فهلا الحقتم هذه المساله بذلك، فكيف عللتموها بأمر راجع إلي الجملة؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قلنا: إن صحة الفعل حكم صدر عن الجملة، فكان يتنبغي في المؤثر فيه أن يكون راجعاً الي الجملة. و ليس كذلك كونه متحركاً، لأنه حكم راجع إلي الأجزاء و الأبعاض،&amp;zwnj; فكان المؤثر فيه راجعاً إلي الأجزاء و الأبعاض.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يبين ذلك، أن هذا الحكم لو لم يصدر عن الجملة و كان راجعاً إلي كل جزء، لوجب في الجملة أن تكون بمنزلة أحياء قادرين ضم بعضهم إلي بعض، فكان يجب أن لا يحصل منها الفعل بداع واحد، بل كان يجب إذا دعا أحدهم الداعي إلي إيجاد الفعل، أو صرف الآخر عنه الصارف، وأن يوجد وأن لا يوجد دفعة واحدة، وذلك محال. ولوجب في كل جزء أن يأتي الفعل إذا ابتدأ، حتي يصح الفعل بشحمة الأذن ابتداء، والمعلوم خلافة. وليس لقائل أن يقول أنما لم يصح ذلك لفقد المفصل، لما نبينه من بعد أن شاء الله تعالي.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فإن قيل: ما أنكرتم أن هذه المفارقة معللة بالطبع؟ قلنا: أول ما في هذا، أن الطبع غير معقول لما بينا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبعد، فإنه لا يخلو؛ إما أن يريد به أمراً راجعاً إلي الجملة، أمراً راجعاً ولا ثالث. فإن البعض أراد به الأول فهو الذي نقوله، وإن أراد به الثاني فقد أبطلناه، وبهذه الطريقة أبطلنا قول الكلابية، إن الفعل إنما يصح ويحصل بالقدرة لا بالقادر.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/7/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85%3a+%d9%85%d8%aa%d9%86+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1/" title="جلسه پنجم: متن عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار" type="text/html" />
<author><name>مصطفي احمدي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/6/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%3a+%d8%aa%d9%88%d8%b6%d9%8a%d8%ad+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84/</id>
<updated>Sun, 18 Oct 2009 16:26:00 GMT</updated>
<title type="text">جلسه چهارم: توضيح عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار معتزل</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اصل اول معتزله توحيد است. توحيد باب تفعيل از وحد است به معني تعديه. بنابر اين توحيد يعني يکي گردانيدن يا به معني نسبت دادن باشد مثل تکفير به معني کفر ورزيدن و اينجا توحيد يعني يکي دانستن و نسبت واحديت و يگانگي به چيزي دادن. حال بايد ديد کدام مراد است؟ از نظر عرفا هر دو معني مراد است. آنها توحيد را يکي دانستن و نسبت يگانگي دادن ميدانند که اين به وحدت شهود نزديک است اما در مرتبه اي بالاتر توحيد را به معني يکي گردانيدن ميدانند که اين وحدت وجود است. يعني همه وجود را جلا و طرا در يک ذات واحد مستغرق کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از نظر کلام توحيد، همان نسبت واحديت و يگانگي دادن به حق تعالي است نه يکي گردانيدن. توحيد کلامي يعني خدا را يگانه دانستن (آن هم نه به نحو وحدت شهود عرفا بلکه صرفا وحدانيت در الوهيت و وحدانيت در جمع صفات).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا در بحث توحيد اول از صفات سخن ميرود؟ شايد بدين علت که در وحدانيت خداوند شکي ميان مسلمين نيست تا در آن باره بحث کنيم. اما ميبينيم مثلا ابن سينا پس از بحث از اصل وجود خدا و اثبات آن اول ميرود سراغ وحدانيت خداو سپس صفات ديگر. واحديت اولين صفتي است که در اشارات ابن سينا بدان پرداخته شده است. قاضي عبد الجبار صفات را داخل بحث توحيد مطرح ميکند نه در عرض آن. چرا؟ چون آنچه در بحث توحيد بحث برانگيز و مايه اختلاف است در مورد رابطه صفات با ذات است. آيا صفات عين ذاتند (توحيد ذات و صفات) يا غير ذاتند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطلب بعدي آن است که در اينجا و بسياري ديگر از کتب کلامي، قدرت قبل از علم بحث شده است حال آنکه بسياري از کتب کلامي هم اول علم را بحث ميکنند. اين بخاطر آن است که برخي علم را از قدرت استخراج ميکنند و مبتني بر آن ميکنند. لذا قاضي فرمود اولين چيزي که استدلالا ميتوان به عنوان صفت خداوند تعالي شمرد قدرت است و ديگر صفات را از قدرت بيرون ميکشيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استدلال قاضي بر قدرت، چنين است: &amp;laquo;خداوند متعال محدث جهان است. هر محدث جهان، صحه الفعل دارد و هرکه صحه الفعل دارد قادر است&amp;raquo; پس خداوند قادر است. اين منطقا چه جور استدلالي است؟ صغرا و کبرايش چيست؟ در واقع، اينجا دو استدلال داريم. صغراي قياس اول يعني محدث بودن خداوند را از قبل اثبات شده ميگيريم. کبراي قياس اول، صحه الفعل داشتن محدث جهان است. اين معنايش چيست و دليلش چيست؟ معناي صحه الفعل آن است که يک فاعل بتواند اختيارا يک فعلي را انجام دهد يا انجام ندهد. دليلش تجربه حسي و مشاهده است (نري في الشاهد) جهان محسوس و مادي مکانيکي عمل نميکند (خصوصا در نظر قدما که با پيشرفت علم تجربي به اندازه امروز آشنا نبودند) گاهي باران ميبارد و گاهي به رغم انبوهي ابر و ... باران نميبارد. گاهي مريضي خوب ميشود و گاهي مريضي ديگر از همان نوع از بين ميرود ... پس خداوند فاعل مکانيکي نيست بلکه صحه الفعل دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صغراي قياس دوم آن است که خداوند صحه الفعل دارد (نتيجه قياس اول) و کبرايش اين است که هرکه صحه الفعل دارد قادر است. اين گزاره از کجا مي آيد؟ مي فرمايد فارق ميان شخصي که ناچار به عملي است و صحه الفعل ندارد (همانند مريض که به ناچار و بدون آنکه دست او باشد سرفه ميکند يا عطسه ميکند ...) و شخصي که صحه الفعل دارد (مثل آدم سالم که ميتواند دهانش را بگشايد يا نگشايد مثلا) يک صفتي است که در دومي هست و در اولي نيست. اين صفت همان است که از آن تعبير به قدرت ميکنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال: فکر کنيد دوستان که از نظر قاضي، رابطه صحه الفعل و قدرت چيست؟ عين هم اند؟ يکي معلول ديگري است؟ يکي نشانه ديگري است؟ ... منتظر پاسخ و بحثم. لطفا بقيه متن آورده شود. با تشکر&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/6/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85%3a+%d8%aa%d9%88%d8%b6%d9%8a%d8%ad+%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa+%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84+%d8%a7%d9%84%d8%ae%d9%85%d8%b3%d9%87+%d9%82%d8%a7%d8%b6%d9%8a+%d8%b9%d8%a8%d8%af+%d8%a7%d9%84%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84/" title="جلسه چهارم: توضيح عبارات شرح الاصول الخمسه قاضي عبد الجبار معتزل" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/5/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%b3%d9%88%d9%85%3a+%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87+%d8%a8%d8%ad%d8%ab+%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d8%ae+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%87/</id>
<updated>Sun, 04 Oct 2009 16:41:00 GMT</updated>
<title type="text">جلسه سوم: ادامه بحث درباره تاريخ معتزله</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باسمه تعالي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره تمايز مکتب اعتزالي بصره و پغداد چند مطلب قابل بحث است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اصالت اين تمايز: در کتب اصيل معتزلي همچون طبقات المعتزله و غير معتزلي همچون الفرق بين الفرق بغدادي و الملل و النحل شهرستاني چنين تمييزي ديده نمي&amp;zwnj;شود و ظاهرا ساخته و پرداخته بعدي&amp;zwnj;ها است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چهره&amp;zwnj;هاي اصلي مکتب معتزله و بغداد: واصل، عمرو بن عبيد، ابوالهذيل علاف (226)، نظام (231)، جا حظ (255)، ابوعلي جبائي (303) چهره&amp;zwnj;هاي مهم بصره&amp;zwnj;اند و بشر بن معتمر (210) و سه شاگردش ثمامه بن اشرس (213)، احمد بن ابي دؤاد (240) و ابوموسي مردار (226)، و نيز ابوجعفر اسکافي (240)، ابو الحسين خياط (300)، ابوالقاسم کعبي (319).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تفاوت&amp;zwnj;هاي علمي-فکري: نزديکي بغدادي&amp;zwnj;ها به تشيع و اين شايد به علت نشو و نماي بشر بن معتمر در کوفه باشد و ميدانيم بشر موسس مکتب بغداد است. ابوالحسين خياط به بغدادي&amp;zwnj;ها ميگويد: &amp;laquo;متشيعه المعتزله&amp;raquo;. اين فقط در حد احترام و قول به افضليت علي عليه السلام است نه بيشتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به علاوه، معتزله بصره، فلسفي&amp;zwnj;تر بودند و پرکار. مباحث مفهوم شي و اطلاق آن بر عدم، جوهر و عرض و ... از فلسفه يونان توسط علاف و نظام و ديگران از بصره وارد عالم اسلام شد. بصري&amp;zwnj;ها به بحث صفات توجه داشتند و بغدادي&amp;zwnj;ها به مباحثي همچون خلق قرآن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تفاوت&amp;zwnj;هاي سياسي- اجتماعي: بغدادي&amp;zwnj;ها به خاطر نزديکي به عباسيون، سعي کردند اعتزال را سياسي کنند و با زور و تحميل به مردم بقبولانند. واقعه محنت حاصل کار بغدادي ها است و همين امر هم آنها را نابود کرد. به علاوه، گرايش به زهد نزد بغدادي&amp;zwnj;ها ديده مي&amp;zwnj;شود. توجه کنيد که سياسي&amp;zwnj;کاري انها بر اساس نگرش امر به معروف بوده است و لذا با زهدشان سازگار است.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/5/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%b3%d9%88%d9%85%3a+%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85%d9%87+%d8%a8%d8%ad%d8%ab+%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d8%ae+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%87/" title="جلسه سوم: ادامه بحث درباره تاريخ معتزله" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%af%d9%88%d9%85/</id>
<updated>Wed, 23 Sep 2009 13:05:00 GMT</updated>
<title type="text">جلسه دوم</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باسمه تعالي&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;واصل بن عطا سال 58 در مدينه متولد شد و كنيه او ابوحذيفه بود. در سال 131 هم فوت شده است. لقب او بافنده بود با آنكه چنين شغلي نداشت اما چون در بصره به بازار بافندگان رفت و آمد ميكرد چنين لقبي گرفت. علت اين رفت و آمد را هم جاحظ در البيان و التبيين 1/34 شناسايي و كمك به زنان عفيف و فقير ذكر ميكند. اقتدار بياني و علمي او زياد بود. مثلا چون مخرج راء نداشت گاهي جوري حرف ميزد كه سخنش عاري از راء باشد.اهل زهد و عبادت و قرائت قرآن هم بوده است. پس ظاهرا آدم بسيار اخلاقي و ديندار و مردمداري بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما از نظر علمي، او شاگرد ابن حنفيه بوده است و برخي او را شاگرد ابوهاشم فرزند ابن حنفيه دانسته اند نه شاگرد مستقيم ابن الحنفيه فرزند امير المومنين عليه السلام. بعد از رفتن به بصره در درس حسن بصري حضور مي يافته است.او از قدريهاي متقدم شاگردي معبد جهني را كرده است.اما به واقع او چقدر از اينها متاثر بوده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;براي يافتن پاسخ اين سوال به دو نكته مهم اشاره ميكنم:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- واصل شخصيت علمي نقاد داشته است. اين را هم در اعتراضش عليه حسن بصري كه سي و هفت سال بزگتر از او بوده و در سنين كهولت به سر ميبرده و شخصيت بسيار معتبر و عظيمي داشته است ميتوان ديد و هم در كتابهايي كه از او نقل شده ولي به ما نرسيده است در رد بر اديان ديگر مثلا: كتاب هزار مساله در رد بر مانويت و نيز مرجئه كه عبدالجبار در طبقات المعتزله اسم آنها را ذكر كرده است. اصولا اطلاعات ادياني او بسيار قوي بوده است كه قطعا آنها را در دوران اقامتش در بين النهرين و بصره به دست آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2-واصل شخصيت مستقل و ايدئولوژيك در امور سياسي داشته است. گويند بشار بن برد از ترس او از بصره فرار كرد و نتوانست آنجا اقامت كند. همچنين او شاگردان معتزلي خود را به اطراف و اكناف جهت ترويج مكتبش ميفرستاده است تا از حدود و ثغور اعتقادي حفاظت كنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اين دو نكته ميخواهم نتيجه بگيرم كه خيلي نميتوان به تاثيرپذيري او از اين و آن تاكيد كرد. او در قد و قواره يك شخصيت علمي نقاد، به اخذ نظرات و سنتز آنها ميپرداخته و نظري را مستقلا&amp;nbsp;پرداخته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به علاوه كلام او رنگ علمي دارد و مقدم بر سياستش است. نظر نيبرگ محقق سوئدي كه او را فراهم كننده كلام رسمي نهضت عباسي قلمداد ميكند نادرست است. مونتگمري وات نظر او را به دلايل جالبي رد كرده است بخوانيد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتي اگر بگوييم او پيرو حسن بصري است باز خواهيم ديد كه حسن بصري هم كلامش مقدم بر سياست است و دستمايه سياسي ندارد. حسن بصري متولد 21 و متوفاي 110 فرزند پيروز از اهالي خوزستان است و مادرش خدمتكار ام سلمه شده است. بيشتر عمرش در بصره گذشته است. به قدري وجيه و عالم بوده كه عرفا او را اولين عارف و مريد علي عليه السلام ميدانند. مفسرين او را همراه ابن عباس منابع اصل تفسير ميشمارند. او درست است كه اعتراضات شديدي بر امرا مثلا عبد العزيز و حجاج داشته كه ميتوان نامه هاي پندگونه او را در كتابهاي ابن جوزي يافت اما عملكرد زاهدانه و پرهيزش از كاراجرايي نشان ميدهد كار اصلي اش تاملات ديني و كلامي و تفسيري بوده هرچند از باب امر به معروف و نهي از منكر به امرا هم نصايحي ميكرده است.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%af%d9%88%d9%85/" title="جلسه دوم" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/3/%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d9%83%d9%84%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%8a+%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%a7%d9%88%d9%84/</id>
<updated>Sun, 16 Aug 2009 18:31:00 GMT</updated>
<title type="text">شرح كلام معتزلي جلسه اول</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;باسمه تبارك و تعالي&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پيش از آغاز شرح عبارات متن، اجازه دهيد مقداري درباره كلام معتزلي به صورت كلي صحبت كنيم. معتزله، ظاهرا به اشتراك لفظ بر دو گروه اطلاق شده است، يكي به صورت مشهور استعمال شده و ميشود و ديگري استعمال اندكي داشته است. اجازه دهيد دومي را اول بگويم: معتزله به گروهي اطلاق شده است كه بعد از صلح امام مجتبي عليه الصلوه و السلام با معاويه، دچار سرخورگي سياسي شدند و با آنكه از اصحاب امير المومنين عليه السلام بودند بيطرفي سياسي اتخاذ كردند و به علم و عبادت ملتزم شدند. چنين استعمالي براي واژه معتزله، امروزه مهجور است و در تاريخ هم اندك ديده ميشود مثلا در التنبيه و الرد ابوالحسين شافعي در قرن چهارم ديده ميشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما اطلاق مشهور معتزله، بر واصل ابن عطا و ياران فكري او است. ماجراي خلق اين واژه چنان كه مثلا در الفرق بين الفرق بغدادي و الملل و النحل شهرستاني ديده ميشود آن بود كه واصل در درس حسن بصري نشسته بود كه مردي آمد و درباره فاعل گناه كبيره مومن يا كافر بودنش سوال كرد. قبل از پاسخ دادن حسن بصري كه اندكي طول كشيده بود،واصل برخاست و&amp;nbsp; منزله بين المنزلتين را مطرح كرد و بلافاصله به سوي ستوني رفت و آنجا شروع به توضيح مطلب شد. حسن گفت: اعتزل عنا واصل.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يك سوال در اينجامطرح است كه ميخواهم دوستان رويش فكر كنند ونظر دهند: آيا اساس و شروع كار واصل (طبق جريان فوق) يك كار اصولا سياسي بوده است يا يك كار انديشگي و علمي؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين سوال براي تاريخ كلام بسيار اهميت دارد. برخي مثل عبدالرحمن بدوي در مذاهب الاسلاميين، اين را سياسي ميداند. در واقع واصل هم با&amp;nbsp;خوارج فاصله گرفته است و هم با قائلين به مومن بودن فاعل كبيره يعني&amp;nbsp;مرجئه. ميدانيد كه مرجئه و خوارج مطرود جريان اصلي داخل سرزمينهاي اسلامي و اسلام به اصطلاح رسمي بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه بحث در جلسه آتي&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/3/%d8%b4%d8%b1%d8%ad+%d9%83%d9%84%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%8a+%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%a7%d9%88%d9%84/" title="شرح كلام معتزلي جلسه اول" type="text/html" />
<author><name>دكتر بهزاد حميديه</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/2/%d9%83%d9%84%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%8a+%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%a7%d9%88%d9%84/</id>
<updated>Sun, 09 Aug 2009 22:22:00 GMT</updated>
<title type="text">كلام معتزلي جلسه اول</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;سلام به همگي&lt;br /&gt;عن ابي عبدالله عليه السلام قال:&lt;br /&gt;من اشبع مومنا وجبت له الجنه...&lt;br /&gt;شرح الاصول الخمسه&lt;br /&gt;الاصل الاول: التوحيد&lt;br /&gt;الکلام في الصفات&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فصل&lt;br /&gt;والغرض به الکلام في ان الله تعالي قادر&lt;br /&gt;اعلم، ان اول ما يعرف استدلالاً من صفات القديم جل و عز انما هو کونه قادراً، و ما عداه من الصفات يترتب عليه. لان الدلاله التي دلت علي انه تعالي هو المحدث للعالم، دلت علي هذه الصفه التي هي کونه تعالي قادراً من غير واسطه. وليست کذلک باقي الصفات، لانا نحتاج فيها الي واسطه او واسطتين او وسائط، فلهذا قدمنا الکلام فيه.&lt;br /&gt;وتحرير الدلاله علي ذلک، هو انه تعالي قد صح منه الفعل، و صحه الفعل تدل علي کونه قادراً.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فان قيل: الدلاله هي صحه الفعل او وقوعه، قلنا: بل الدلاله هي صحه الفعل، لانه لو وقع لا علي طريق الصحه بل علي طريق الوجوب، لم يدل علي کونه قادراً. وهذه الدلاله مبنيه علي اصلين؛ احدهما، انه تعالي قد صح کنه الفعل، و الثاني، ان الصحه الفعل تدل علي کونه قادراً.&lt;br /&gt;اما الذي يدل علي انه تعالي قد صح منه الفعل، فهو انه وقع منه الفعل، و هو اجسام العالم و کثير من الاعراض، و لو لم يصح لم يقع، اذ الوقوع امر زائد علي الصحه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما الذي يدل علي ان صحه الفعل دلاله علي کونه قادراً، فهو ان نري في الشاهد جملتين؛ احداهما، صح کنه الفعل کالواحد منا؛ و الاخري تعذر عليه الفعل، کالمريض المدنف. فمن صح منه الفعل فارق من تعذر عليه بامر من الامور، وليس ذلک الا صفه ترجع الي الجمله وهي کونه قادراً. و هذا الحکم ثابت في الحکيم تعالي، فيجب ان يکون قادراً لان طريق الادله لا تخلف شاهداً غائبا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/2/%d9%83%d9%84%d8%a7%d9%85+%d9%85%d8%b9%d8%aa%d8%b2%d9%84%d9%8a+%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87+%d8%a7%d9%88%d9%84/" title="كلام معتزلي جلسه اول" type="text/html" />
<author><name>مصطفي احمدي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:talighat.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%a7%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%84+%d8%af%d9%88%d9%85%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d9%87+%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/</id>
<updated>Sun, 26 Jul 2009 11:45:00 GMT</updated>
<title type="text">اتصال دومين به وبلاگ</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;دوستان محترم توجه  داشته باشند كه دومين hamneshin.ir براي سهولت ورود به سايت به وبلاگ متصل شد  .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;در حال حاضر شما  ميتوانيد از هر دو آدرس زير وارد سايت شويد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;strong&gt;http://talighat.parsiblog.com&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;strong&gt;www.hamenshin.ir&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://talighat.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%a7%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%84+%d8%af%d9%88%d9%85%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d9%87+%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/" title="اتصال دومين به وبلاگ" type="text/html" />
<author><name>گروه پژوهشي بيان</name></author>
</entry>

</feed>
